TTInternational
  
 این وبلاگ در ابتدا به منظور به روز رسانی اطلاعات ReVcon  ترکیه برای اعضای TT طراحی شد و در ادامه پل ارتباطی اعضای TT  است.
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 12 خرداد 1387
V-Malaysia

 

V-Malaysia تجربه فوق العاده ای بود که تاثیر عمیقی روی تیم ما داشت . هیچ جمله ای رو نمیتونم جایگزین اش کنم فقط میتونم بگم باید تجربه اش کنی تا بفهمی چی میگم .

متاسفانه چون گوشی ام رو گم کردم تمام عکسها و فیلم هایی که گرفته بودیم از دست رفت به همین خاطر از دوستانی که چیزی دارند و تمایل دارند که در اینجا قرار بگیره خواهش میکنم که به آدرس ما ایمیل کنند.

TTleaders@yahoo.com


 
یکشنبه 15 اردیبهشت 1387

 

" TT امسال با یه ترکیب جدید در کنار شماست در 

 V-Malaysia " 

 

 


 
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387

Sense of Urgency by Vijay Eswaran

 

It is an absolute necessity. Sense of urgency says, “I do not have time”. Let me burn the candles at both ends. The sense of urgency is felt precisely like cutting off your air supply.

If someone comes up behind you right now and grabs your nose and shuts your mouth. First minute you will say someone is playing a game with me, who is this person…trying to figure it out etc. You hit your next 30 seconds and start wanting to breathe, the person grips harder. Now you start pushing harder, because you want to breathe, and if it continues for 30 more seconds, you are into desperation. You scratch, you bite, you claw, you don’t care who the hell it is holding you. At that moment in time, you will kill to breathe. And that is burning desire. It is a lot more than just survival. It is basically recognizing that nothing can hold you back. Nothing should get in your way. Survival would have been there in the first 10 seconds. But at the last 10 seconds, it was not even the issue of survival. It came down to the simple fact: “I WANT to breathe”.  Total focus becomes tinier and tinier until it reaches the point that “I want to breathe”.

 Look at Thomas Alva Edison. He is there, working away, continuously for 96 hours in his lab, not having gone home or out at all. He is so focused on his work. Literally, his housekeeper has to force-feed him. Nothing can irritate him, nothing can take him out of the lab if he is burning after an idea.

Tagore would look himself up in the middle of the night, when he was writing his masterpiece  Gitanjali. Nothing could touch him. Until it came out of him (Gitanjali), nothing could get in the way. What drives these people like that?

Picasso locked himself in the attic until he finished his painting. They all have that, where their focus boils down to that particular thing being achieved and nothing else. But you do have it too. Every single one of us does. Almost invariably, usually, when we fall in love. Be it puppy love at the childhood phase or more serious mature things in adulthood, it comes at a point where those that you love deeply, your parents, your best friends, who before this thing happened had the greatest influence over you, the people for whom you had great respect and admiration, all of them flushed down the toilet because of someone you don’t know, have not really understood, not got to know very well yet, and yet who took over your entire existence. So the capacity is there.

The sense of urgency is not something that one can seek, it cannot be contrived, it has to be derived. It comes from within us.

 

 

 

Sense of Urgency by Vijay Eswaran

 

این یه نیاز مطلقه ، حس اورژانس یعنی " من دیگه وقت ندارم " ، بذار شمع رو از دو طرفش آتیش بزنم. حس اورژانس عین حسیه که موقع پاره شدن شیلنگ اکسیژن ات داری.

فکر کن، یکی الان بیاد و از پشت دهان و دماغت رو بگیره . اول میگی یکی داره با من شوخی میکنه ، کی میتونه باشه...؟ شروع میکنی به حدس زدن . تو 30 ثانیه بعدی ات میزنی اش و میخوای که نفس بکشی،اما یارو محکمتر نگه میداره. حالا بیشتر تقلا میکنی ، چون میخوای نفس بکشی و اگه بیشتر از 30 ثانیه دیگه طول بکشه تو دیگه چاره ای نداری. حالا چنگ میزنی ،گاز میگیری ،زخمی اش میکنی دیگه اهمیتی نمیدی، به جهنم که کی دهنت رو گرفته . و توی اون لحظه ، تو می میری برای نفس کشیدن و این یعنی اشتیاق سوزان. این خیلی بیشتر از نفس کشیدنه ، این اساسا یعنی درک اینکه، هیچ راه برگشتی وجود نداره و هیچ چیزی نباید جلوی تو رو بگیره. 10 ثانیه اول شاید یه نیاز به تنفس عادی باشه اما 10 ثانیه آخر دیگه بحث نفس کشیدن معمولی نیست. اونوقت فقط یه چیز مهمه، " من می خوام نفس بکشم " (زنده بمونم). تمام وجودت متمرکز و متمرکزتر میشه تا برسی به اینکه "من می خوام نفس بکشم ".

توماس آلوا ادیسون رو ببین ، همین جاست، بدون وقفه داره کار میکنه ، 96 ساعت پشت سر هم توی آزمایشگاهش، نه خونه رفته نه حتی اصلا بیرون اومده، اون کاملا تو کارش فرو رفته. میگن صاحب خونه اش به زور بهش غذا میده . هیچ چیز نمیتونه مانع اش بشه . هیچ چیز نمی تونه اون رو از آزمایشگاهش بیرون بیاره وقتی که یه ایده ای اون رو آتیش زده باشه.

رابیندرانا تاگور وقتی داشت شاهکارش "گیتانجالی" رو می نوشت ،هر شب تا نیمه های شب تو خودش بود ، هیچی روش اثر نمی گذاشت تا "گیتانجالی" رو تمام کرد. هیچی نمی تونست جلو راهش رو بگیره. چه چیزی این آدمها رو اینجوری حرکت میده؟ پیکاسو  هم خودش رو توی یه اتاق کوچک زیر شیروانی حبس می کرد تا زمانیکه تابلوش رو تمام کنه. همه اونها این رو داشتند، این که همه تمرکزشون روی یه موضوع خاص ذوب می شده تا بهش برسند،همین و نه چیز دیگه ای.

اما شما هم باید این رو داشته باشین ، هر کدوم از ما باید این رو داشته باشیم.

تقریبا به طور ثابت ، همه ما وقتی که عاشق می شیم، حالا چه عشق های بچه گانه دوره نوجوونی یا عشق های خیلی جدی تر دوره بزرگسالی. معمولا این قضیه به جایی میرسه که اونایی که شما عمیقا دوستشون دارید ، پدر و مادرتون ، بهترین دوستاتون ، کسی که قبل از این اتفاق بیشترین تاثیر رو روی شما داشته، آدمهایی که شما بیشترین احترام و اهمیت رو براشون قایل بودید...  همه اونها رو رها میکنی. به خاطر کسی که  ،نمی شناسی اش درک درستی ازش نداری، هنوز شناخت خیلی خوبی ازش نداری، اما با این حال همه وجودت رو  فرا گرفته.

خوب اینه ظرفیت حس اورژانس . اما حس اورژانس چیزی نیست که کسی بتونه دنبالش بگرده ، اون نمیتونه برنامه ریزی بشه یا چیز دیگه ، اون باید از درون شما سرچشمه بگیره، اون از درون ما میجوشه.

برگرفته از وبلاگ داتو ویجی


 
شنبه 31 فروردین 1387

Vijay’s reflections on Success

The difference between success and failure is simple; the one who makes it to the top is the one who lasted, pushed and survived just that little bit longer. Giving up is easier to do that holding your ground. The only difference is now I’m not going to give up when others do. There’s nothing secretive about it – it’s about being able to complete the process.

If only there existed a secret, someone would have found it by now. The real secret is that each person must find his own recipe. The problem is not with the success itself. The most dangerous is to be successful the very first time. It’s better to fail before one succeeds because that is the best way to learn. The most important thing whether you succeed or fail is always what you learn along the way. The worst failure is to be trapped in success. I would define this process as crossing a mountain and a valley. It’s necessary to leave the valley to cross the mountain. For me, the mountain and the valley are both beautiful. Usually, I leave one and enter the other. The mountain is now very high and we just have to work towards getting to the top

There is no efficient way to success though. The effective path is more likely to be paved with failures and anguish. Experts are usually the last to perceive success as the facts tend to get in the way….

The right time and place meets you half way. You don’t move, it will not come. Success does not respond to wishes. It responds only to definite plans, backed by definite desires, through constant persistence, perseverance and patience.

 

اندیشه های ویجی درباره موفقیت

تفاوت بین موفقیت و شکست ساده است ، اونی که موفق تره کسیه که فقط یه کم بیشتر واستاده ، جلو رفته و مقاومت کرده . تسلیم شدن خیلی آسونتره از مقاومت کردنه، تنها فرق من اینه که وقتی همه تسلیم می شن من نمی شم. هیچ سری در کار نیست ، همه چیز بر می گرده به توانایی کامل کردن پروسه ، اگر هم رازی وجود داشته ، هر کسی می تونه همین الان اون رو کشف کنه . " راز واقعی اینه که هر کسی باید راه خودش رو پیدا کنه " اشکال سر خود موفقیت نیست چیزی که خیلی خطرناکه سریع موفق شدنه.

این که قبل از رسیدن به موفقیت شکست بخوری چیز خوبیه ، چون این بهترین راه برای یاد گرفتنه، مهمترین چیز توی موفقیت یا شکست اینه که بین راه چی یاد می گیری ؟ بدترین شکست اینه که گول موفقیت رو بخوری ، می خوام این پروسه رو به کوه و جاده تشبیه کنم ( برای رسیدن به کوه باید از جاده بگذری ) برای من کوه و جاده هر دو زیبا هستن ، معمولا هم یکی رو ترک میکنم تا به اون یکی برسم. خوب الان کوهمون خیلی بلنده و برای رسیدن به قله فقط باید حرکت کنیم.

در عین اینکه برای موفقیت هیچ راه مشخصی وجود نداره موثرترین راه، آبدیده شدن با شکست و دلتنگی هاشه ، مهارتها ،معمولا آخرین پله برای رسیدن به موفقیت در واقعیت و قرار گرفتن در مسیر موفقیت هستند .

 زمان و مکان مناسب تو وسط های راه شما رو ملاقات میکنن ، راه نیفتی اون هم نمیاد. موفقیت به آرزوها واکنش نشون نمی ده، اون تنها به پلن های دقیق با پشتوانه ای از هدف های مشخص ، همراه با اصرار مداوم ، پشتکار و صبر پاسخ می ده.

 

منبع:  وبلاگ داتو ویجی


 
سه شنبه 8 آبان 1386
V-AFRICA

با تشکر از بچه های خوب Q-Persian

میتونین خبرهای V-AFRICA  رو به روز داشته باشین...

این لینک یکی از اون خبرهاست....

http://www.rythm4ever.blogfa.com/post-243.aspx

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 63794


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها